خرید بک لینک
چقدر این سریال this is us قشنگه . دیشب قسمتی بود که دو برادر داشتند سنگهاشون را با هم وا میکندند. بخش هایی از کودکی شون را نشون میداد . اینکه پدر مادرشون چون یکی از پسرها فرزند خونده شون بود و سیاه پوست بود بیشتر هوای اون را داشتند تا پسر خونی خودشون و همین باعث کلی کینه و حسادت در دل پسر خودشون شده بود . پسرشون خیال میکرد پدر مادرش اون برادرخونده را خیلی خیلی بیشتر از اون دوست دارند و همین باعث کلی مشکل روحی براش شده بود. این حس خواستنی نبودن همیشه همراهش بود و حتی چندین قسمت پیش که نشون داد این پسر رفته بود پیش روان درمانگر و اون هم ازش خواسته بود توی یک جلسه کل خانواده را دعوت کنه و وقتی همین پسر خونی (کوین) جلوی خانواده ش به مادرش گفت تو همیشه رندل را بیش از من دوست داشتی مادرش با دهانی باز از تعجب و ناباورانه نگاهش کرد و گفت چطور ممکنه توی چنین برداشتی کردی باشی؟؟؟دیشب این سریال باعث شد یاد تبعیض هایی که پدر مادر خودم در حق ما بچه ها روا داشتند بیافتم و زخم های خودم سرباز کرد. و قبل خواب گریه کردم . همونطور که رفتار پدر مادر کوین و رندل قابل درک بود ، شاید رفتار پدر مادر منم قابل درک بود اما قابل توجیه نه !داشتم فکر میکردم چقدر پدر مادری کردن برای چند فرزند دشواره . چقدررررررررررررر این برقراری عدالت و مساوات سخته و گاهی با خودم میگم خدا رو شکر که من یک فرزند دارم وگرنه چقدر کارم سخت میشد و یعنی میتونستم عدالت را برقرار کنم؟؟؟وقتی به پدر مادرمون میگیم که بین ما فرق گذاشتید اونا هم مثل مادر کوین براشون باور کردنی نیست و زیر بارش نمیرن اما حقیقت اینه که ما بچه ها این تبعیض را با پوست و استخونیم درک کردیم.دیشب خاطراتی از کودکی برام تداعی شد. مثل تمام وقتایی که توی جمع فام

برچسب: نویسنده: یاسین شاکری تاريخ: شنبه 25 آذر 1402 ساعت: 18:28

رزا میگه : وقتی مامانم از خونه میره بیرون میگم خدا جونم یعنی مامانم کجا رفته؟ نکنه یه وقت یه اتفاقی براش بیافته؟؟؟؟....دم در خونه میگه دیشب یه خوابی دیدم. میگم چه خوابی؟ میگه یه خواب بد ! میگم خب چی بود مامان؟؟ میگه : یه مورچه رفته بود یه میمون را دستگیر کنه......رزا میگه : مامان من نمیخوام هیچ وقت ازدواج کنم. میگم چرا؟ میگه چون تو را خیلی دوست دارم. دلم نمیخواد از اینجا برم + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۲ ساعت 9:38 توسط بانو  | 

برچسب: نویسنده: یاسین شاکری تاريخ: شنبه 4 آذر 1402 ساعت: 15:04

جمعه صبح سر موضوعی که مربوط به مادر همسر بود یه کم با همسر بحثم شد. رزا طبق معمول رفت سر باباش داد زد که دعوا نکنید! گذشت تا اینکه رفتیم خونه مادرهمسر و من به این نتیجه رسیدم که شاید برداشت من اشتباه بوده و نباید اصلا خاطر خودم و همسر را بخاطر چنین موضوعاتی مکدر میکردم. واسه همین توی راه برگشت به خونه توی ماشین به همسر گفتم ببخشید که صبح اون حرفا را زدم. رفتارم اصلا درست نبود و برداشت اشتباهی داشتم. همسر هم در جواب گفت تو هم من را ببخش . یه دفعه ای رزا گفت : منم ببخشید وااای یعنی من و همسر مونده بودیم این کوچولو این وسط چی میگه دیگه و دلمون واسش ضعف رفت. بهش گفتم الهی عزیزم تو چرا معذرت میخوای؟ تو که کاری نکردی. رزا گفت خب منم واسه اینکه با بابا دعوا کردم . + نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان ۱۴۰۲ ساعت 8:35 توسط بانو  | 

برچسب: نویسنده: یاسین شاکری تاريخ: شنبه 4 آذر 1402 ساعت: 15:04

صفحه بندی